|
|
نوشته شده در شنبه 24 خرداد 1393
بازدید : 585
نویسنده : جعفر ابودوله
|
|
قصر حاکم. حاکم نشسته و اسکندر و تعدادی سرباز کنار حاکم ایستاده اند. تیمور و آن مرد جلو حاکم هستند. حاکم میگوید: حتما موضوع مهمی باید پیش آمده باشد که این وقت شب مرا بیدار کرده اید. آنوقت تیمور تعظیم کرده میگوید: جانگسارم جناب حاکم. این غریبه وارد شهر شده و میگوید که هیولای عظیم الجثه ای به کاروان آنها که از هند می آید حمله کرده است. حاکم میگوید: هیولا؟ اسکندر اینها چه میگویند؟ اسکندر سرش را میخاراند و میگوید: نمیدانم جناب حاکم. این طرفها هیولا ندیده بودیم. مرد میگوید: توروخدا جناب حاکم. تمام کاروان منتظر کمک شما هستند. حاکم میگوید: کاری بکن اسکندر. اسکندر با تحکم میگوید: تیمور سربازان را جمع کن. در این هنگام غلام که کنار تیمور ایستاده بود میگوید که: جناب حاکم گمان میکنم چیزی درباره این هیولا بدانم. حاکم میگوید: چه میدانی؟ غلام میگوید: سالها پیش وقتی که بچه بودم پدرم درباره هیولایی که در اعماق دریاچه زندگی میکند با من صحبت کرد. او گفت که از پدرش و پدر او هم از پدرش شنیده است که هیولای عظیم الجثه ای در اعماق دریاچه زندگی میکند که پوست آن مثل آهن محکم است. هیچ شمشیر و سلاحی بر او کارایی ندارد. او آنقدر قوی است که میتواند با یک حرکت درختی را از ریشه در آورد. قربان میترسم که این همان هیولا باشد که میخواهد شهر را نابود کند. حاکم میگوید: بلای بزرگی است. تیمور همین الان برو و پهلوان پوریا را با خودت بیاور شاید که گره این کار به دست او باز شود.
|
|
|